پس از مرگ مادرش، پوریا میماند و پدری سوگوار که حاضر نیست حرف بزند، صندوقچهی چوبی قفلشدهای که هیچ کلیدی بازش نمیکند، و این احساس آزاردهنده که خانوادهاش تمام عمر حقیقتی را از او پنهان کردهاند.
بعد غریبهها از راه میرسند.
پیرمردی رازآلود کنار مزار مادرش ادعا میکند سالها پیش او را میشناخته. زنی مرموز نیز پیش از آنکه پوریا چیزی بگوید، انگار خاطراتش را میداند. هر دو وعدهی پاسخ میدهند، اما فقط از راه قصه.
یکی از قصهها دربارهی پوریایی دیگر است، نویسندهای ناکام که دوباره با آناهیتا، دختر نابینایی که در کودکی دوستش میداشت، روبهرو میشود. قصهای دیگر هزاران سال به عقب بازمیگردد، به پهلوان جوانی که محکوم است اگر روزی تسلیم ناامیدی شود، بمیرد. آخرین جستوجوی او، سفری است برای یافتن آناهیتا، شاهدخت افسانهای سرزمین ابدیت، زنی که میتواند آرزوهای مردی را که دوستش دارد برآورده کند.
هرچه قصهها در هم فرو میروند، پوریا کمکم درمییابد که شاید گذشته چیزی ثابت و دستنخورده در پشت سر ما نباشد. عشق تکرار میشود. زندگیها در نسلهای مختلف پژواک پیدا میکنند. و شاید قصههایی که به ارث میبریم، تنها نقشهای در اختیارمان باشند برای فهمیدن اینکه واقعاً که هستیم .
«شاهدخت سرزمین ابدیت رمانی است دربارهی عشق، خاطره، قصهگویی و میل ناممکن انسان به تغییر گذشته؛ روایتی که میان ایران معاصر، نسلی زخمی از انقلاب و جنگ، و جهانی افسانهای و باستانی رفتوآمد میکند، جهانی که در آن هر آرزو بهایی دارد.


