بعضی افسانهها به یاد سپرده میشوند. این یکی تو را به یاد میآورد.
دستنوشتهی ناشناسی به انتشاراتی در تهران میرسد که آدورا در آن کار میکند. متن، ردِ جام مقدس را تا اسطورهی کیخسرو دنبال میکند؛ شاه اسطورهای ایران که به جنگی چندنسلی پایان داد، از پادشاهی کناره گرفت و ناپدید شد، و بنا به افسانه، در پایان زمان برمیگردد تا در جنگ با ضحاک شرکت کند.
دستنوشته حاوی دانشیست که در هیچ منبع بازماندهای ثبت نشده. آدورا در پی نویسندهاش میرود، و به جای پژوهشگری فرهیخته، مردی بیخانمان را پیدا میکند که از افسانهی کیخسرو چنان نزدیک و شخصی سخن میگوید که هیچ پژوهشی قادر به توضیحش نیست.
آدورا او را به خانهاش میبرد. به خودش میگوید فقط دنبال پاسخ است، اما مردِ بیخانمان را وارد زندگیاش میکند که سایهی مردگان بر آن افتاده. آدورا بیست سال است به همسرِ درگذشتهاش وفادار مانده و فکر نمیکند شاید وفاداری هم شکلی از ترس است.
مرد جامی را میشناسد که از مادربزرگِ آدورا به جا مانده، و اسطوره پیش چشمشان گشوده میشود. آدورا شاهد ظهور شاهزادهایست که میان دو ملتِ درِ جنگ به دنیا آمد و امید دارد به نسلها نفرت پایان دهد. اما هرچه بیشتر تلاش میکند، بیشتر به بقای جنگ کمک میکند. جنگ ناگزیر به نظر میرسد، و آرمانی که خودش را وقفش کرده، او و عزیزانش را میبلعد.
تا آنجا که دیگر سرنوشت و انتخاب از هم بازشناختنی نیست.


