این مردم سه هزار سال است جلو خرابه منتظر ایستاده‌اند

3–5 دقیقه

To read

دستنوشته‌ای از نویسنده‌ای گمنام از راه می‌رسد و زندگی منضبط آدورا را بر هم می‌زند. وقتی نویسنده‌ی سخت‌یاب دستنوشته سرانجام زنگ می‌زند، آدورا به دیدن نویسنده‌ می‌رود. انتظار دارد با نویسنده‌ای دانشمند و فرهیخته روبه‌رو شود، اما با مردی خیابان‌خواب ملاقات می‌کند.

قطعه‌ای از رمان کی‌خسرو

آدورا پیشبند را باز کرد و به گیره آویزان کرد. آخرین ظرف‌ها را در کابینت گذاشت و به طرف اتاقش رفت. دیگر فایده‌ای نداشت. دیشب بالاخره تصمیم گرفته بود تمام

جلد کتاب کی خسرو، رمانی از آرش حجازی
کی خسرو – آرش حجازی

متون مربوط به زئیر را از رساله‌اش حذف کند، تمامش کند و تحویلش بدهد و بعد برای زندگی‌اش تصمیمی بگیرد. می‌خواست همین که پسرش آمد تهران، با او صحبت کند و بعد برود پیش اسفندیار و بگوید با پیشنهادِ نداده‌ی ازدواجش موافق است. آخرین تلاشش برای پیدا کردن زئیر بی‌نتیجه مانده بود. زئیر حاضر نشده بود او را ببیند.
داشت دست‌هایش را با حوله خشک می‌کرد که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت. حدس می‌زد ایلیا باشد. قرار بود همین روزها بیاید.
اما صدای گرفته‌ی مردی از آن طرف خط آمد:
«سلام، ببخشید، شما مرا می‌شناسید؟ اسم من زئیر است.»
نفس آدورا لحظه‌ای بند آمد و نتوانست حرف بزند. مرد ادامه داد: «ظاهراً اشتباه شده. ببخشید مزاحم شدم.»
آدورا به‌زحمت و به هر فشاری بود، صدایش را بیرون داد:
«قطع نکن!»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «من بودم که برایتان گل آوردم.»
باز هم سکوت. و باز صدای مرد آمد: «اگر بهتان نشانی بدهم، می‌آیید سراغم؟»
آدورا با عجله کاغذ و خودکاری را از روی میز تلفن برداشت: «بفرمایید.»

***

به راننده‌ی آژانس گفت منتظر بماند و پیاده شد. جلوی خرابه‌ای قرار گذاشته بودند. آدورا کت‌وشلوار مغزپسته‌ای‌اش را پوشیده بود و آرایش ملایمی کرده بود. اصلاً

نپرسیده بود این مرد چه شکلی است و چه پوشیده، او هم از آدورا چیزی نپرسیده بود.
هیچ‌وقت کنار خیابان با مردی ناشناخته قرار نگذاشته بود. اما پیش خودش از نویسنده‌ی آن کتابچه خیالاتی داشت. لاغر و قدبلند، با چهره‌ی استخوانی و پیشانی بلند، عینک ظریف، احتمالاً سبیلی کوتاه و موهای کمی بلند و کمی فرفری، و لباس راحت، اما شیک. احتمال می‌داد به خاطر جراحی کمی لاغرتر و تکیده‌تر از حالت عادی هم باشد. درست نمی‌دانست جراحی‌اش چه بوده. کسی هم در بیمارستان به او اطلاعاتی نداده بود.
ساعت ده صبح بود و خیابان پر از جمعیت. همه حرکت می‌کردند. باید دنبال کسی می‌گشت که ایستاده باشد و اطرافش را نگاه کند. بقیه همه داشتند به جایی می‌رفتند. باید از خیابان رد می‌شد و خودش را به آن خرابه می‌رساند که درست بین دو ساختمان پنج‌طبقه بود. اما کسی جلویش نایستاده بود.
کسی آنجا نبود، جز گدایی که در حاشیه‌ی خرابه و خیابان، روی زمین نشسته بود و سرش را می‌خاراند. کمی به اطراف نگاه کرد. ساعت مشخصی قرار نگذاشته بودند، فقط نشانی را داده بود و گفته بود: «اینجا منتظرتانم.» حتا نگذاشت آدورا توضیح بدهد کی است و برای چه به دیدنش رفته بوده.
شاید خسته شده بود و رفته بود. آدورا وقت زیادی را در رسیدن به سر و وضعش تلف کرده بود. آرام به طرف مرد گدا رفت و همان‌طور که در جیبش دنبال پول خرد می‌گشت، گفت: «ببخشید آقا، کسی را ندیدید که جلوی خرابه منتظر ایستاده باشد؟»
گدا سرش را بالا آورد و از لای موهای بلند و ریش انبوهش، چشم‌های درشت و سیاهش را به آدورا دوخت. سپس با لهجه‌ای كه به نظر آدورا خراسانی رسید، گفت: «سه هزار سال است که قومی جلوی خرابه منتظر ایستاده‌.»
آدورا از جایش پرید و چند قدم عقب رفت. قلبش داشت توی دهانش می‌آمد. باورش نمی‌شد این گدای شندر و پندر همان نویسنده‌ی برجسته‌ای باشد که این‌همه وقت دنبالش می‌گشت. هیکلش به طرزی استثنایی درشت بود، با ریش و سبیل خاکستری و ژولیده و موهای بلندی که وز کرده بود و مثل هاله‌ای دور سرش را گرفته بود. با آن پالتو و لباس‌هایی که باید مدت‌ها پیش در میان زباله‌های دیگر می‌سوزاندند، و چشم‌های… چشم‌هایش فقط غمگین بود. آن‌قدر غمگین که اگر بیشتر از چند ثانیه به آن‌ها خیره می‌ماند، از غصه دق می‌کرد.
آدورا چشم‌هایش را پایین انداخت و سعی کرد جمله‌ی مؤدبانه‌ای بگوید، اما حتا یک کلمه‌ی مناسب به فکرش نرسید.
سرانجام مرد سکوت را شکست. همان‌طور که دست به کمر، با زحمت از زمین بلند می‌شد، گفت: «اگر هنوز پشیمان نشده‌اید که آمده‌اید دنبالم، برویم.»
آدورا چشم‌هایش را بست، همه‌چیز این مردِ آواره، به‌جز آوارگی‌اش، او را به یاد بهمن می‌انداخت. پرسید: «کجا برویم؟»
مرد جلویش ایستاد. حداقل نیم‌متر از او بلندتر بود. بینی‌ آدورا به‌زحمت به سینه‌اش می‌رسید. خنده‌ی خشک و خفه‌ای کرد:
«نمی‌دانم، یک‌جایی که بتوانم حمام کنم و یک چرت بخوابم.»

ادامه‌ی داستان را در رمان کی‌خسرو بخوانید.


بیشتر از Caravanserai Press کشف کنید

برای دریافت آخرین پست‌ها به ایمیل خود مشترک شوید

بیشتر از Caravanserai Press کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب