ستمگر میمیرد و نامش در غبار گم میشود.
مصلح میمیرد و کلامش در دهانِ مردم میماند.
اما او نه ستمگر است، نه مصلح.
نامیست که از یادِ جهان نمیرود؛
نامی آغازگرِ عصری بیزمان، عصر اژدها.
داحاک، جوان پرشورِ عیلامی، به سببِ عشـق ممنوعش به شاهدخت ایرناواک و محبوبیتش میان مردم، ناچار به ترکِ نام و گذشته و عزیزان و سرزمینش میشود. در شهر سومریِ کیش زندگیاش را از نو میسازد؛ اما نشانی کهن، رؤیاهای مکرر و زمزمهی خدایی از یادرفته، او را از بازار و دربار میگذراند و به ژرفای معبدی پنهان میرساند. آنجا، زیر نگاهِ نینگیشزیدا، خدای ماردوش مرموز، مرزهای آشنای مرگ و زندگی، تقدیر و اراده و واقعیت و سراب فرو میریزد.
در جهانی که شاهان با ترس فرمان میرانند، کاهنان دروغ میبافند و خدایان خاموشند، اراده میتواند به رهایی بینجامد یا بندگی. حقیقت میتواند چراغ باشد یا سلاح. و نجات میتواند رؤیایی باشد زیبا، یا کابوسی تاریک.
اما نجات برای همه یک معنا ندارد. داحاک در پی دگرگون کردن جهان است و بیلگمشِ جوان، او هم زخمخوردهی فاجعه و تبعید، در جستوجوی راز جاودانگی. راهشان ناگزیر به هم میرسد.
آرش حجازی در اَژیدهاک به یکی از تاریکترین و ماندگارترین چهرههای اسطورهی ایرانی بازمیگردد: ضحاک. اما نه برای بازگویی افسانهای آشنا، بلکه برای کاوش در لحظهای که انسان، در طلب نجات، عدالت و معنا، قدمبهقدم به چیزی مبدل میشود که تاریخ از آن میترسد.


